![]() |
![]() |
|
| می نویسم آرام تا بخوانی آرام وبدانی آرام دوستت میدارم |
|
سال ۱۳۸۵ شروع شد به گذشته می نگرم لبریزم از خاطرات زیرزمین کوچکی بود، شبیه دالان من، تنها، ترس زده وکوچک در کنار سیخ،سنجاق،ساعت،سوزن ویادم نیست دیگر چه، خوشی کودکانه ی خود را از شروع سال جدید،گریه کردم نوروزی که تنها جای ممنوع نشده برای من حیاط خانه بود حتی درون خانه اجازه ی رفتن نداشتم وقتی همه به عید دیدنی رفتند با ذهن کوچکم با قلم و کاغذی که نمیدانم چقدر گشتم تا یافتم برای مادری که نمی دانستم کجا بود، نامه نوشتم درست یادم نیست، به گمانم۱۳ ساله بودم نمی دانم و این لحظات کم کم آرزو را از بین برد و من نفهمیدم فقط به فکر خودم درغصه ی نداشته های فراوان غرق بودم ونمی دیدم آرزو این پاره ی جگر من لحظه لحظه به سوی نابودی پیش می رود........ و اکنون سالهاست که پشت سر هم می گذرد دومین نوروز بدون آرزو کاش لحظات می ایستادند چقدر زمان خیانتکار است تا چشم به هم میزنی،روزها،ماههاوسالها می آیند و میروند و آرزوی من پژمرده تر می شود ومن هیچ کاری از دستم بر نمی آید... پنجم فروردین تولد آرزوست و نیست تا برایش بهترین ها را هدیه کنم هر چه بخواهد آنقدر که یادش از کودکیمان نیاید آنقدر که تمام لحظاتی را که برای داشتن یک دفتر فانتزی گریه کردیم،فراموش کند و اکنون تمام آن روزها رفته اند و من مانده ام با اتاقی پر از خاطره با تابلو هایی که خدا میداند چقدر دقت کرد مبادا خراب شوند با دفتر هایی پر از دست نوشته با عکسهایی من و او کنار هم... یکی بودیم جدایمان کردند و حالا بدون او زندگی من چیزی کم دارد چیزی شبیه آرامش
|
|
+ نوشته شده در
85/01/30ساعت توسط شادی |
|
سلام به تویی
که قرار است بیایی
بمانی
بمانی
بمانی
تو می آیی وپیش پایت
ذره ذره آب میشوم از اشتیاق
اشک میریزم از شوق
و ستایشت می کنم
مهربان دلم
امروز قصد کردم
آرش رابا همه ی تنهایی هایش تنها بگذارم
خواستم راحت باشدخواستم با دیدن هر باره ی من به یادغصه هایش نیفتد
قصد کردم دیگر نروم به آن طرف دیواروقتی که میدانم او در خانه است
وهمه و همه منتظر یک اشتباهند
اشتباهی که مرا به ته دره بیاندازد
اشتباهی که به همه ثابت کند آنها راست مطلقند
محبوبم
عهد بستم با خداتا تو را همیشه و همه جازیر سایه ی امن لطفش نگه دارد
گفتم خدا
روسیاه و گریان برای هزارمین بار آمده ام تا بگویم
دوستت دارم
تو هم مرا دوست بدار
همیشه شرمنده ی لطف و بزرگیت
شادی
|
|
+ نوشته شده در
85/01/22ساعت توسط شادی |
|
آرزوی قشنگم گل زیبای من
خنده ها وگریه های کودکیمان یادت هست؟
یا از یاد برده ای مرا که لحظه لحظه با تو زیستم؟
من و تو مثل دو کبوتر بچه از آشیانه ی تاریکمان طرد شدیم
دور از دنیای قشنگ کودکانه غصه خوردیم
آب شدیم
رنجیدیم
و....
بزرگ شدیم
وتو چه آسان از دست رفتی
چه بی صدا
چه معصومانه تو را بردند پلیدی ها
دلم به فدای پاکی از دست رفته ی تو .....کجایی؟
می گریم و مینالم
کاش راهی پیش پایم بود
مثل سال قبل نوروز دوباره بدون تو رسید
و من همچنان به دنبال تو....
نازنینم کاش امیدی بود به دیدن دوباره ی تو
من همیشه چشم به راهم
تا روزی که خدای من وتو دست نوازشی به سرمان بکشد
وبی سرو سامانیمان را سامان بخشد
خدا میداند چقدر دلم برایت تنگ است
آنقدر که میخواهم دیگر نبینم هیچ زیبایی را بدون تو
تو.....تنهای تنها ...دل به دریا زدی وغربت نشین شدی
قشنگ من تو را به تمام سالهای هم رنج بودنمان قسم
به من خبر بده
|
|
+ نوشته شده در
85/01/22ساعت توسط شادی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1386 دی 1385 آبان 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
|
RSS
|