تبليغاتX
گریه نمی کنم مرو
می نویسم آرام تا بخوانی آرام وبدانی آرام دوستت میدارم

 

اینجا هیچ چیز نیست

اینجا خیلی دور است

منم

و کمی دورتر از من

میله های زرد رنگی که گیسو های مرا محکم به آن بافته اند

وپنجره های کوچکی

که همیشه قاب یک آسمان ابری اند

پنجره هایی که پاییز ها یک عالمه پرستو از کنارشان می گذرند

و تابستانها یک عالمه قاصدک توی اتاق سرک می کشند

ولی من نمی توانم بگیرمشان

تو که می توانی، یک قاصدک برای من بفرست

فقط یک قاصدک

آن وقت قول می دهم که هیچ وقت گریه نکنم

هر چند می دانم

که حتی اگر قول هم بدهم، تو برایم قاصدک نمی فرستی

و هرگز برایم گریه نمی کنی

کاش می دانستی دلم چقدر برایت تنگ شده است

کاش می دانستی دستهای مهربان و گرمت مال من هستند

کاش می دانستی صدای قلبت،

قلب مهربانت مال من است

کاش یک بار می آمدی

و با آستینت، اشکهایم را پاک می کردی

آن وقت دیگر هیچ وقت، جلو پیراهنم از اشک خیس نمی شد

هر چند به خاطر ندارمت، مطمئنم دستهایت خیلی گرمند

حتما توی چشمهای قشنگ و آفتابیت

جایی برای خوابیدن من هست

هر وقت دلم برایت تنگ می شود

نیمی از غذایم را لب پنجره، برای گنجشکها می پاشم

چون صدای گنجشکها را دوست دارم

صدای گنجشکها درست شبیه صدای آمدن توست

می دانی تا به حال کسی به من نگفته است گریه نکن

من منتظرم تو یک روز بیایی و به من بگویی گریه نکن

اگر بدانم چه روزی می آیی

گریه نمی کنم، تاوقتی می آیی چشمهایم را قرمز نبینی

دست و صورتم را خوب می شویم

موهایم را شانه می کنم

و روسری آبی رنگی را که با آن مرا به اینجا آوردی

دوباره سر می کنم،تا بشناسی ام

به حیاط می آیم

و پشت میله ها منتظر آمدنت می نشینم

یادم می آید

یک بار که خوابت را دیده بودم

کنار میله ها آمدم و منتظرت ماندم

باران می آمد

بالاخره یک نفرآمد

وقتی از کنارم رد شد، صدای قلبش را شنیدم

اما می دانم که تو نبودی

اگر تو بودی، حتما صدای قلب مرامی شنیدی

چادرش درست شبیه چادر تو بود

چادری که گلهای چهار پر کوچک داشت

مثل همان چادری که در خواب دیده بودم

دنبالش رفتم و چادرش را گرفتم

او برگشت، و فقط نگاهم کرد

نه می دانم که تو نبودی

اگر تو بودی، حتما لبخند میزدی

اگر تو بودی، حتما چشمهای من پر از اشک می شد

وقتی می رفت باران می آمد

چادرش خیس شده بود، مثل چشمهایش

نمی دانم چرا گریه کرده بود

فقط می دانم که دیر آمده بود

وقتی می رفت به من خندید

و من به او گفتم، حالا که از پشت این میله ها بیرون می رود

پیش تو بیاید، و بگوید که پیش من بیایی

نمی دانم که پیغام مرا به تو رساند یا نه

فقط می دانم که هنوز دلت برایم تنگ نشده است

اگر خواستی بیایی

زود تر بیا، تا دیر نشود

آخر دوست ندارم ناراحت شوی

حتی یک ذره

اگر آمدی و دیدی من نیستم

حتما موقع رفتن گیسو هایم را

چشمهایم را

و پاهایم را، که هیچ وقت نداشتمشان

از این میله های زرد رنگ باز کن

گیسو هایم را با خودت ببر

و هر روز صبح شانه شان کن

و با دستهای مهربان و قشنگت ببافشان

اما چشمهایم را همینجا بگذار

همین جا پشت این میله ها

تا همیشه منتظر آمدنت بمانند...

 

 

خانه خراب تو شدم

به سوی من روانه شو

سجده به عشقت می زنم

منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من

سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی

عاشق با تو بودنم

روشنترین ستاره ام

می خواهمت می خواهمت

تو ماندگاری در دلم

می دانمت ، می دانمت

ای همه ی وجود من

نبود تو        نبود من

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/03/07ساعت   توسط شادی |