تبليغاتX
گریه نمی کنم مرو
می نویسم آرام تا بخوانی آرام وبدانی آرام دوستت میدارم

 

 

ببين چگونه مي شوم اسير دستهاي تو

ببين چگونه مي روم زدست، پيش پاي تو

قسم به لحظه هاي عاشقانه اي كه اشك

دوباره حلقه مي زند به چشم من، براي تو

تمام آسمان شهر تيره مي شود و من

هنوز خيره مانده ام به سمت روشناي تو

بيا و باز هم سرود عاشقانه اي بخوان

براي من براي اين هميشه آشناي تو

بيا وگرنه اين نگاه خسته محو مي شود

در امتداد مبهم مسير رد پاي تو...

 

 

 

 

 

 

در آسمان چشمان چه كسي

توده هاي ترس رقم خورد؟

كه رعد و برق رعب، وجودم را فرا گرفت!

و چه كسي گفت شكست خواهم خورد

و آخرين آرزويم، در تابوتي از تيرگي دفن خواهد شد

چه جذبه اي بود كه مرا به آن سمت كشاند

و تارو پود نگاهم را، در نخهاي نوراني نوازش تنيد

آنگاه، اندوه هاي آينده را ارمغان داد

هان تو!

عاشقترين عيار اين عصر

تنها رجز خوان رسوايي

عشق، اين آبروي آدمي

سرانجام تو را، بر فراز دوزخي دامنه دار

دار خواهد زد

و يار ...

آن سر آغاز سودا زده

آينه دار اندوهي بي پايان است

تو مي بيني...

و از چشمهايت

چشمه چشمه، چراغ خواهد چكيد

اما ظلمت زمين، با آن همه ولع

وجود تو را مي نوشد

و زمان بر مداري موهوم مي گردد

ديگر از ستاره هاي سحر گاهي

كه روزي همدم رؤياهايت بودند، خبري نيست

وپرنده، پرسش هاي پاك تو را

پرواز نخواهد داد

تو مي گريي...

اما سيل اشكهايت

آرامش اقيانوس را نخواهد شكست

و از هيچ چشمه اي، تكبير طغيان به گوش نخواهد رسيد

تو مي نالي...

ولي صدايت، از سكوت نخواهد گذشت

حنجره ها، در حجمي از هراس تنيده مي شوند

وفواره هاي فرياد

بر صخره هاي سكوت، يخ مي زنند

تو مي خواهي...

و خواسته هاي خاكستري ات

 در رنگهاي روشن اجابت، ادغام نخواهد شد

و يار...

از آنسوي آينه، طلوع عشق را دريغ مي دارد

تو خواهي مرد...

و مردم رحلت رؤياهايت را خواهند ديد

اما،

هيچ دلي بر دردهايت نخواهد گريست

و يار...

آن يقين گمشده

   گمراهي ات را خواهد خنديد.

                          

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/08/14ساعت   توسط شادی |